اخبار ازدواج، اخبار زنان

نگاهی به پدیده ازدواج دختران با پسران جوانتر

اگر بگوییماین روزها ازدواج به بزرگترین ریسک زندگی دختران و پسران تبدیل شده است، پر بیراهنگفته ایم. ازدواجی که بیش از هر چیز سنتهای جامعه بر آن حکمرانی می کند.

اما تفاوتانسانهای امروزی با دیروزی، همین سنتها را تحت تأثیر قرار داده و باعث شده به عنواننمونه، آمار ازدواجهایی که اختلاف سنی بین زوجه و زوج صفر بوده در سه ماههسال 87 نسبت به زمان مشابه در سال گذشته از11/ 91 به 12/29 درصد ، ازدواجهایی کهزوجه یک سال از زوج بزرگتر بوده، از 57/3 به 3/68 درصد و ازدواجهایی که زوجه دو سالبیشتر از زوج سن داشته از 2/08  به 2/17 درصد افزایش داشته باشد .

همچنین سبب شدهشاهد افزایش 57/57 درصدی ازدواجهایی باشیم که سن زوجه 20 سال بیشتر از زوج است. شایان ذکر است که آمار طلاق نیز در همه موارد افزایش چند درصدی داشته است.

* تغییر ساختار ذهنی و شخصیتی پسران

در گذشته پسران خانواده تا به سنی می رسیدندکه می توانستند کار یا حرفه ای را فرابگیرند ، حداقل در زمان تعطیلی مدارس، به دنبالکار گشته و در اجتماع خارج ازمنزل، شخصیت محکمتر و مستقلتری پیدا می کردند ،درحالی که امروزه اکثر فرزندان پسر حتی تا سنین بالای 20 سال و در صورت تحصیل تاپایان این دوران ، حداقل از نظر اقتصادی به خانواده وابسته هستند .

اینجاست که وقتیبه سن ازدواج می رسند، و زمان مستقل شدن آنها فرا می رسد، هم از نظر مالی استقلال وپشتوانه محکمی ندارند و هم ترجیح می دهند همسری داشته باشند که بتوانند قسمتی ازبار زندگی را بر دوش او بگذارند .

باری که تنها بخشی از آن می تواند مالی باشد و بخشدیگرش مربوط به قبول مسؤولیتها و مشکلاتی است که پسران تا این سن از قبول یا انجامششانه خالی کرده اند .

در نتیجه برای رسیدن به این هدف دیگر جنبه سنتی حاکمیت مرد برزندگی رنگ می بازد و آنها ترجیح می دهند که حتی همسرشان بزرگتر باشد تا به تکیه گاهمحکم تری تبدیل شود.

* بالا رفتن سن ازدواج و مشکلات دختران

از طرفی بالارفتن سن ازدواج شاید برای پسران مشکل بزرگی محسوب نشود، چون حتی از سن ازدواجشان همکه گذشته باشد ، ترجیح می دهند همسری کم سن و سال تر از خود برگزینند ، ضمن اینکهبسیاری از آنها وضعیت مالی مناسبی هم تا این سن پیدا کرده اند و همیشه دخترانی بابمیلشان هستند که به اختلاف سنی زیاد توجه نکنند و با رؤیای یک زندگی مرفه بهپیشنهادشان پاسخ مثبت دهند. در نتیجه این مردان کمتر به دخترانی در محدوده سنی خودمی اندیشند

اما این قضیه برای دخترانی که سنشان کمی بالا می رود به گونه ایکاملاً متفاوت رخ می دهد .

امروز کم نیستند دخترانی که در عنفوان جوانی خود، تب رفتنبه دانشگاه و یا مستقل شدن در آنها داغ بود و احساس می کردند ازدواج مانعی بر سرراه پیشرفتشان خواهد بود. در نتیجه به پیشنهادهایی که برای ازدواج به ایشان می شداکیداً جواب منفی می دادند و فقط به فکر استقلال خود بودند .

اما حال به سنیرسیده اند که حس می کنند تنهایی آزارشان می دهد و یا آمادگی ازدواج پیدا کردهاند،اما مردان کمتری خواهان ازدواج با ایشان هستند .

در نتیجه اینها از ترس تنها ماندندر ادامه راه زندگی و یا خلاص شدن از حرف و حدیثهای اطرافیان، حاضرند خطر رابپذیرند و با پسری که از خودشان کوچکتر است ازدواج کنند. هر چند که از آینده خودمطمئن نباشند.

* تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

مریم 35 ساله کارشناسارشد حسابداری از همسرش 3 سال بزرگتر است .

آنها 3 سال است که ازدواج کرده و کودکییک ساله دارند خودش می گوید: وقتی همسرم به خواستگاری آمد فامیل و خانواده فقط بهنهی این ازدواج پرداختند .

همه هم فقط به اختلاف سنی توجه می کردند نه به جنبه هایمثبت شخصیتی همسرم . آنها می گفتند که او به خاطر درآمد و کار توست که قصد ازدواج باتو را دارد. من آن زمان در دو راهی بزرگی قرار گرفته بودم .

از یک سو شخصیت همسرممرا مجذوب خود کرده بود. او مردی مهربان، با ایمان، خوش اخلاق و جسور بود که ریسکچنین ازدواجی را پذیرفته بود و از سوی دیگر ترس از آینده داشتم .

در این میان یکی ازهمکارانم حرفی زد که باعث شد تصمیم خود را قطعی کنم. او به من گفت بر فرض که اوبه خاطر شرایط مناسب مالی تو، تن به این ازدواج داده باشد ، چه عیب دارد .

این هممی تواند مثل مزایای دیگری باشد که هر دختری می تواند داشته باشد، نکته مثبتی که تورا از دیگران برای او متمایز ساخته است  .

همین شد که من جواب مثبت دادم و این گونهبود که زندگی شیرین مشترکمان آغاز شد. ما از همان اول با هم قرار گذاشتیم که راهزندگی را خودمان تعیین کنیم و اجازه دخالت به دیگران ندهیم و تا کنون نیز به مشکلحادی بر نخورده ایم که خودمان از پس آن برنیامده باشیم.

اما «ترلان» نظردیگری دارد. او که 31 ساله و شوهرش  23 ساله است خود را زنی فریب خورده می پندارد. او می گوید: « با فرزاد در یک میهمانی دوستانه آشنا شده و پس از یکسال و نیم که باهم دوست بودند ، فرزاد با ادعای عشق فراوان از او خواستگاری کرده است».

ترلانبا توجه به خاطره تلخ از ازدواج اولش با مردی که 14 سال از او بزرگتر بود و در پیابراز علاقه شدید فرزاد پیشنهاد وی را می پذیرد اما هنوز یک سال از ازدواجشاننمی گذرد که متوجه می شود تمام آن ابراز محبتها فقط به خاطر پول او بوده است.

درحال حاضر وی تنهاتر از روزهای مجردی اش به سر می برد و کمتر از هر زمان دیگری شوهرشرا می بیند و تنها زمانی فرزاد به او روی خوش نشان می دهد که از او پول بخواهد واگر هم ترلان مخالفتی در دادن پول داشته باشد روزگارش سیاهتر از همیشه است.

سینا 30 ساله با همسرش در محل کار آشنا شده است. وی زمانی که 24 ساله بوده به یکیاز همکارانش علاقه مند می شود و احساس می کند اخلاق و رفتار وی همان است که اومی خواسته است.
خودش می گوید: «وقتی فهمیدم همکارم پنج سال از من بزرگتر است ،خیلی جا خوردم .

ابتدا، با توجه به جواب منفی همکار سابق و همسر فعلی ام از پیشنهادیکه مطرح کرده بودم کاملاً منصرف شدم اما با گذشت زمانی اندک و فکر بسیار به ایننتیجه رسیدم که این دلیل کوچکی برای از دست دادن دختر رؤیایی ام می باشد .

 

با توجهبه اینکه از نوجوانی کار می کردم و در اجتماع بودم و تجربه ام در مقایسه باهمسالانم بیشتر بود و به قولی حسابی مرد شده بودم بعد از یک سال توانستم همسرم رانیز قانع کنم که می توانم تکیه گاهی مناسب برای او باشم. هم اکنون که پنج سال ازازدواجمان می گذرد احساس می کنم که تصمیم اشتباهی نگرفته ام. هر چند مثل تمامازدواجهای دیکر مشکلاتی گریبانگیر زندگی مان می شود، اما تا به حال توانسته ایم باپیوند محکمی که بین مان حاکم شده با سختی ها کنار بیاییم».

محمد که شش سال ازهمسرش بزرگتر است، در این زمینه می گوید: «طبیعی است که پسر به واسطه مرد بودنش وسنتی که سالیان سال بر فرهنگ جامعه حاکم بوده باید چند سالی از دختر بزرگتر باشد،اما زوجی را می شناسم که 18 سال پیش ازدواج کردند، در حالی که پسر از دختر 6 سالکوچکتر بود، از نظر مالی صفر و ضعیف بودند و به خاطر این اختلاف سنی حتی موردبی مهری خانواده هایشان واقع شدند، اما چون با عشق و درک متقابل زندگی را شروعکرده بودند توانستند با دست خالی زندگی بسیار خوبی را بسازند، هر دو دیپلمه بودندولی الان کارشناس ارشد هستند و بسیار موفق و صاحب دو فرزند با زندگی خوب می باشند.»
 
حمیده با سنی حدود 50 سال، تفاوت سنی خود و همسرش را چهار سال عنوان می کند. وی از شرایط زندگی خود به ستوه آمده است و می گوید: «مردها اگر 10 سال هم از توبزرگتر باشند باز هم بچه اند، چه برسد به اینکه کوچکتر هم باشند.»
 
ویمعتقد است : برای همسرش نقش مادر را دارد که مدام باید از فرزندش پرستاری کند وگه گاه شیطنتهای او را نادیده بگیرد و مراقب باشد که مبادا خطا یا اشتباهی از او سربزند. ضمن اینکه آرزوی تکیه گاه بودن همسرش برای او به امیدی عبث تبدیل شده که حتیدر خواب هم نمی تواند شیرینی اش را حس کند.

خانم مسن دیگری نیز در همین بارهبه گزارشگرمان می گوید: «دخترم با وجود مخالفتهای من و پدرش با مردی که 2 سال ازخودش کوچکتر بود ازدواج کرد. همسرش مرد بدی نیست اما انگار به جای همسر به دنبالمادری برای خود بوده است که همچون مادر مرحوم خود به امورش رسیدگی و جای خالی او رابرایش پر کند. عمده بار زندگی بر دوش دخترم است. هر چند او گلایه ای ندارد و سعی میکند که زندگی خود را شیرین جلوه دهد اما یک مادر این چیزها را خوب می فهمد. نگاه اوهیچ گاه نگاه زنی نیست که زندگی رضایت بخشی دارد».

اما بشنویم از درد دل آقای «ت» که از همسرش سه سال کوچکتر است و 59 سال سن دارد.

«خودش ماجرا را این گونهتعریف می کند: جوان بودم، عاشق دختر همسایه مان شدم . به هر زحمتی بود خانواده امرا راضی کردم تا به خواستگاری اش رفتند و با کلی مکافات با هم ازدواج کردیم. نمیگویم زندگی بدی داشتیم. لحظه های شیرینی هم بودند که شاید هیچ کس دیگر نمی توانستآنها را به من هدیه کند، اما اکنون که سنی از من گذشته است و بعد از 30 سال کار،نیاز به استراحت دارم این من هستم که مدام باید به کارهای داخل و خارج از منزلرسیدگی کنم. زیرا همسرم دیگر توانی برای این کارها ندارد.»
 
خانمی که به هیچعنوان تمایلی به گفتن اسم کوچکش ندارد و از بی وفایی مردان زمانه حسابی شاکی است،این گونه ماجرای خود را بیان می کند: «زمانی که 24 سال داشتم و جوان و زیبا بودم ،پسری از اقوام به خواستگاری ام آمد که 2 سال از خودم کوچکتر بود. ولی من وخانواده ام با این وصلت مخالف بودیم. او آنقدر اصرار ورزید که توانست مرا به خودعلاقه مند کند و من به خاطر او خانواده ام را قانع کردم. آن زمان نه کار درستی داشتو نه وضع مالی مناسب. به همت خودش، با کمک و حمایت پدرم و صبوریهایی که به خرج دادمبا گذشت مدتی طولانی، توانستیم زندگی نسبتاً خوبی فراهم کنیم. اما بعد از 27 سالزندگی مشترک، حالا که به خاطر سختی هایی که در زندگی با همین مرد تحمل کردم، شکستهشدم، و دیگر نشاط و طراوت سابق را ندارم، او به یاد بزرگتر بودن من افتاده و مدامبه هر بهانه ای این موضوع را یادآور می شود و زمزمه داشتن همسری جوانتر و زیباتر راسرمی دهد . قدیمی ها می گفتند که زن زود شکسته می شود، اما من فکر می کردم کهمی توانم به عشق و انصاف همسرم دلگرم باشم. افسوس که اشتباه می کردم.

* فیلهاییکه یاد هندوستان می کنند!

واقعیت این است ، آنچه که در عرف ما بسیار دیده شده وپذیرفتنی تر است ، این است که ، سن مرد باید از زن بیشتر باشد . شاید چون زنان به عللمختلف از جمله زایمان و استرسهای زندگی ، زودتر از مردها شکسته می شوند .

 

 

شاید همبه این علت که گاهی ظاهر برای مردان ، بیش از یک عمر زندگی و خاطراتش مهم می شود پس بنابراین روزها، و شاید کمی دقیق تر این یک ماهه اخیر ، مسأله ای مطرح شد که برمبنای آنچهکه عرف می نامیم ، هم برای مردم و هم برای کارشناسان اجتماعی و خانواده یک شوک محسوب می شد . 

 

به گزارش ایونا ، و آن مسأله ، ارائه آماری ازسوی سازمان ثبت احوال کشور بود که حکایت از افزایش آمار ازدواج پسران با دخترانبزرگتر از خود داشت .

آماری که تا مدتی رسانه ها و سایتهای مختلف خبری را درگیر خودکرده بود.

در این گزارش تلاش شده، با نگاهی منصفانه به زوایای نه چندان آشکاراین قضیه، از زبان خود این زوجها به وصف حالشان بپردازیم.

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


9 × = سی شش